شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 71

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

باز زد مقابل لشكر مغول و تا آفتاب زرد نظاره بر اين لشكر مغول مىكرد ؛ و چون آفتاب زرد شد خيمه فرو انداخت و با اين هفت كس روان شد و چنگز خان به دو نگاه مىكرد و . . . تمامت مغولان از آن شگفت دست بر دهان نهادند . دختر امين ملك كه در 116 حكايت او آمده است قبلا ، اگر به جهانگشاى ( 2 : 135 ) اعتماد توان كرد ، زن او شده بوده است و زمستانى را با او در غزنين گذرانيده بوده . پس از بازگشت از هند و رسيدن به اصفهان لشكريان او سه هزار مرد بود و سپاه سلطانى كه با برادرش غياث الدّين بودند سى هزار ( 128 و 129 ) ، با وجود اين از جنگ روگردان نشد . ولى اشتباهات و خطاها و بيعقليها كه از وى در همين كتاب حكايت شده است متعدّد است : پس از غلبهء بر مغول در اصفهان شب هنگام لشكر به تعقيب فراريان بردن و از كمين نينديشيدن ( 170 / 4 و ما بعد ) ؛ جواب ندادن به پيشنهاد صلحى كه خاقان مغول كرده بود و خواهرش در آن باب پيغام فرستاده بود ( 197 ) ؛ با لشكر كم پس از آنكه عساكر روم و شام بهم رسيده بودند بر ايشان حمله بردن ( 221 / 7 ) ؛ در موقعى كه تاتار در پى او بودند به عيش و عشرت و مستى پرداختن و خويشتن را در خطر انداختن ( 275 / 1 تا 14 ) . در خصوص اين كار اخير او ابن الطّقطقى در كتاب الفخرى مىگويد ( چاپ آهلواردت 54 تا 55 ) : هيچ پادشاهى از راه اشتغال به لهو و لعب آنچنان دچار بد عاقبتى نشد كه جلال الدّين فرزند خوارزمشاه شد ؛ وى چون از برابر مغول گريخت او را دنبال كردند ، چنان كه چون از شهرى سفر مىكرد ايشان بعد از او به آن مىرسيدند و چون بامداد بموضعى مىرسيد ايشان شب بعد در آنجا بودند و او را طلب مىكردند . با اين حال وى همواره به نوشيدن مى و شنيدن دف و نى مشغول بود ؛ شب مست بخواب مىرفت و صبح در خمارى برمىخاست . لشكر او هر روز كمتر و كار او هر ساعت مشوّش‌تر مىشد و او ازان